روز جوان گرامی خبرها

روز جوان گرامی

 

 

جوانی نیروی بی پایان سازندگی است. توانی سحر انگیز برای به پیش رفتن و به پیش بردن اهداف و آرزوها.

 

جوانی می تواند در زندگی هر فرد رنگ و بویی متفاوت داشته باشد.

جوانی را هر چه معنا کنیم؛ فرصتی است طلایی برای تجربه کردن و تجربه را زیستن.

ما در خانواده بزرگ تکسو معتقدیم؛ جوانی نیرویی است نهانی در تمام افراد. و چه زیباست در هر جا، جامعه و اقلیمی که هستیم. در هر کسب و کار  مقام و شرایطی که زندگی می کنیم؛ عاشقانه به خود، اطرافیان و جامعه مان عشق بورزیم.

عاشقانه تلاش کنیم در جهت نیل به اهدافی که خود برای سعادتمان انتخاب کرده ایم.

 و یادمان باشد که خاطره خواهیم شد. چه زیباست که سازنده بودن و عاشقانه ساختن میراث ما باشد.

 

 نویسنده بزرگ ادبیات کشورمان، استاد دولت آبادی چه زیبا اشاره کرده است که:

باور نباید کرد که جوانی در آدم‌ها می میرد. نه! جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است. در پی فرصتی ست، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همین که روزگار، نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می کشد و نقاب کدورت را بی باقی می‌درد.

جوانی دیگر مهلتی به دل افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب! همه چیز را به هم می‌ریزد. سفالینه را می‌ترکاند. جان را رام ناشدنی می‌سازد. روح را دیوانه می‌کند. همه دیوارهایی را که بر گرد روح سر برآورده‌اند، در هم می شکند. ویران می‌کند... .

عشق، مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق، گم است؛ اما هست. هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست که نیست. پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. می‌گریاند. می‌کوباند و می‌دواند. دیوانه‌ای به صحرا.

  

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاه همان یاد کمرنگی است از وجود کسی که چنان نمی شناسیش. بوی آنی است که بو ندارد؛ اما حسش می‌کنی، با تمام آنچه که در وجودت نهفته حسش می‌کنی. پس بی‌گمان هست. چه بشناسی و چه نشناسی‌اش.

 

جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی

 

 

 

0     Google +    

تنها کاربران ثبت شده قادر به ارایه نظر هستند.


عنوان
نظر